توی مهد نشسته بودم و یکی از بچه ها با دیدن رفتن بچه های دیگه به همراه پدر و مادرشان کمی ناراحت میشد و دائم میپرسید :خاله پس کی میان دنبال من؟
منم سعی میکردم با اسباب بازی های خانه بازی که روی میز ریخته بود سرگرمش کنم و براش شکلایی که بلد نیست درست کنم. چند دقیقه یه بار این سوال را از من می پرسید .بچه های دیگه هم توی کلاس بودن اما همه به یه اندازه دلتنگی نداشتن . هر کسی یه جوری خودشو سرگرم میکرد .
یه ربعی گذشت و اون بازم پرسید :
خاله مامانم نمی یاد دنبالم.
این دفعه یکی از دختر بچه ها که ۶سالش بود بجای من جواب داد:
مامانت مرده
نمی تونه بیاد.
باورم نمی شد بچه ای این حرف را بزنه دوست نداشتم با اون دعوا کنم می دونستم اونم بچه هست. ولی اخمی بهش کردم و گفتم :نازنین جان ادم نباید دورغ بگه یا به کسی حرف زشت بزنه.
صدای گریه بچه ۴ ساله ای که مادرشو میخواست بلند شد . نوازشش کردم توی بغلم گرفتمش .ولی اروم نمی شد.نمی دونستم معنی مردن را میدونه یا نه. بهش گفت اگه اروم باشه گریه نکنه قول میدم زود زود مامانش بیاد.
همینطور که گریه میکرد با صدای تو دماغی گفت: از کجا بدونم راست میگی . از یه عالمه وقت پیش تا الان همش میگفتی میاد پس چرا نیومد.؟
تو دلم میگفتم( اخه نازنین این چه حرفی بود به این بچه زدی اصلا این حرف و از کجا بلد شدی؟ ولی این فکرها برای بعد بود حالا چی باید به این کوچولوی اشکالو بگم؟؟)
ناگهان گفتم:اگی اروم باشی گریه نکنی منم از خدا میخوام زود زود مامانت را برسونه .
کوچولوی ما قبول کرد.بچه ها باور های پاکی دارن. فکر میکنم اونا خدا را بهتر از ما میشناسن.
اشکاشو پاک کردم و یه بوس کوچولو از لپ نرمش کردم بعد هم مثه همیشه بهش گفتم: تو چه خوشمزه ای!نکنه خوردنی؟
خندید و با همون صدای تو دماغی گفت : نه من نگین ام من که خوردنی نیستم.
( تقریبا همشون عادت داشتن به این حرف من و همشون منتظر بودن من همینو بهشون بگم. جالب اینه که اگه به یه نفر میگفتی بقیه شون هم با نگاهشون چوبکاری میکردن : که ااا پس ما چی؟ و اون موقعه فکرشو کنی باید چند تا را بوس میکردی...تازه کاش همشون تمیز بودن..)
نگین بچه منزوی بود ولی ناز و دوستداشتنی براش سخت بود که ساعتهای زیادی توی مهد دور از مامانش باشه. اغلب دلتنگی میکرد اما هیچ موقعه مثه این دفعه نشده بود.
از نگین که بگذریم میرسیم به ......
نازنین ۶ساله که با حرفش اشک یه بچه را در اورد. تقریبا با خانواده نازنین توی این مدت که مهد بودم کمی اشنا شده بودم مادرش چند سالی بود که سر کار میرفت همین یه دونه دختر و داشت و پدر نازنین هم که اوضاع کاری و مالی اش زیاد خوب نبود تازه یک سالی هم بود که مریضی گریبانش را رها نمی کرد و انها مجبور بودن با خانواده اش زندگی کنن (خانواده پدر نازنین)مادر نازنین تعریف میکرد که
مادر شوهرش زیاد رابطه خوبی باهاش نداره و اغلب شکایت میکنه که چرا بچه ات را پیش ما میگذاری و به سر کار میروی .!
مادر نازنین میگفت: ما طبقه بالای منزل مادر شوهرم زندگی میکنیم صبح ها که نازنین از خواب بیدار میشود به طبقه پایین میرود ولی خانواده شوهرم با او رفتارهای خوبی ندارند ولی من هم چاره ای ندارم و در این شهر غریب هستم مجبورم بچه ام را پیش انها بگذارم .
میگفت: اگر نازنین توی مهد گریه کرد عادتش هست اگه چیزی بهش نگید اروم میشه . سالهای قبل هم که من در خانه نبودم همین گونه بوده....
خلاصه مادر نازنین برای مربی های مهد توضیح داده بود که ممکنه رفتارهایی از دخترش دیده بشه که کمی ناهنجار باشه.
اما من فکر نمی کردم انتظار چنین حرفی را هم باید داشته باشم. خودم فهمیدم که هنگامی که مادر نازنین در خانه نبوده احتمالا اعضای خانواده پدری اش از گریه های او خسته شدن و به او جمله ای که از خودش در مقابل یک بچه شنیدم را زدند.
کمی با نازنین صحبت کردم اما بی اثر بودن حرف هایم را روزهای دیگر با رفتار های دیگر به خوبی فهمیدم.
باورش سخت است اما هست واقعیتی تلخ زیر بطن احساس کودکان .کودکان هر انچه را یاد بگیرن . به نمایش خواهند گذاشت بدون تحلیل ان.
|
+| نوشته شده توسط
مهشید در دوشنبه بیست و سوم دی 1387
|