تبليغاتX
سکوت پر هیاهو
 
چند شب پیش یه خوابی دیدم ...من بودم و یک رویا قدیمی پر از ابهام بعد از آن خواب مثل اینکه شدم یه آدم دیگه تحمل ام کم شده شدم شانزده ساله ای که خیلی یه دنده و بد خلق بود حوصله ندارم و بدتر اینکه هیچ کسی هم درک نمی کنه و من مجبورم دائما با خود کنترلی جلوی عصبانیت های کوچیک و فراوانم را بگیرم اینطوری انرژی ام کاهش پیدا کرده و کمتر می تونم کتابهای تلمبار شده روی دوشم را یکی یکی باز کنم و بخونم و بروم سراغ بدی.(درس خواندن من سخت شده)
|+| نوشته شده توسط مهشید در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388  |
 
به نظرم نمی شه

زیبایی را انکار کرد

دوست داشتن را

حس تعلق

ناراحتی و غم را

و عشق را هم

نمی توان انکار کرد

پس تمامی کسانی که روزی دوستشان داشته ام را تا ابد در پشت پنجره های دلم با خاطرات زیبا نگه میدارم و حس ملیح علاقه ام را انکار نمی کنم

....یگانه

|+| نوشته شده توسط مهشید در یکشنبه دوازدهم مهر 1388  |
 
من از سفر برگشتم

..........

 

               چه جالب

 

                             اصفهانی ها اینقدر طرفدار دارن!

                                                                          ..........

|+| نوشته شده توسط مهشید در جمعه دهم مهر 1388  |
 
 

احساس پر از نگفتن هاست و شیرینی خاطرات با گفتن انها لمس میشود ...

من چگونه لمس کنم خاطراتی را که پر از احساس است؟

|+| نوشته شده توسط مهشید در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388  |
 مینویسم
 

ارامش که میرسه مثه یه موج می مونه که همه بارهای روی دوشش را خالی میکنه و اروم میشینه کف زمین تازه اون موقعه هست که میتونه دردو دلهاشو بریزه بیرون

|+| نوشته شده توسط مهشید در شنبه بیست و یکم شهریور 1388  |
 

سکوت پر از هیاهوست

:

:

 این را شنیده ای؟

قشنگ است بخوان:

 

مرا هوس است هوس.....

مرا هوس دریا و طوفان پر نموده از عطر هیجان. پر نموده از خلسه پنهان. میتوان خروش پر توان ابها را دید به تو کنایه میزنن . اری کنایه با لبخندی زیبا از لبهای دریا . مگر اب هم حرف میزند؟

می گویم اب داد و فریاد هم می زند  .. فقط بشنو
|+| نوشته شده توسط مهشید در پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387  |
 حاکم من ...قلب من...
 

من با قلبم

زندگی میکنم.

 تصمیم میگیرم.

 راه میروم

 حرف میزنم.

 

از بچگی پدرم میگفت "هرشخصی نان قلبش را میخورد". با وجود اینکه اغلب به دلیل یکدندگی ام حرفهایش را باور نمی کردم اما این جمله را خیلی زود پذیرفتم و بسیار زود در همان بچگی در واقعیت هم ان را احساس کردم اری قلب همه چیز است و قلب زندگی میدهد فلب در ثانیه های تنهایی با تو سخن میگوید و وقتی غمگین میشود گویی که درون چنگال جانوری وحشی است احساس میکنی له شده است دردش را حس میکنی و همان قلب در شادیش ریتم ضربه هایش را برایت موزون و اهنگین میکند وهمان قلب است که تو را نان میدهد.

   امروز فیلم       a stranger’s heart     را دیدم ماجرای دو  قلب است که بعد از مرگ صاحبانشان باز در کالبد انسانهای دیگر به زندگی ادامه میدهند.  باز عاشق هم میشوند وباز زندگی را تجربه میکنند. بسیار زیباست .و برای انانی که پایداری احساس ومنشا گرفتن احساس از قلب را باور ندارند تلنگری است. هنگامی که عشق را میبینی قلبت تپش های تندتری دارد. مثل این است که میگوید دورن این قفسه جای من نیست راه را بگشای من راه ابدیت را یافته ام.ابدی شدن با عشق یکی شدن است. پیش از اینها اعتقاد داشتم که در وصیتم باشد هر ان چه از اعضای بدنم سالم است و توانایی دارد را بعد از رفتنم هدیه کنند به انسانهای نیازمند ان انچنان دلیلی در ذهنم برای این کار نمی خواستم اما بعد از این فیلم انگار انگیزه من چند برابر شد که راستی اگر قلب من بعد از من زنده باشد گویی احساس من و عشق من زنده است و پس گویی من زنده هستم.

|+| نوشته شده توسط مهشید در شنبه بیست و هشتم دی 1387  |
 مهد کودک3 ..... ( مامانت مرده نمی تونه )
 توی مهد نشسته بودم و یکی از بچه ها  با دیدن رفتن بچه های دیگه به همراه پدر و مادرشان کمی ناراحت میشد و دائم میپرسید :خاله پس کی میان دنبال من؟

منم سعی میکردم با   اسباب بازی های خانه بازی که روی میز ریخته بود سرگرمش کنم و براش شکلایی که بلد نیست درست کنم. چند دقیقه یه بار این سوال را از من می پرسید .بچه های دیگه هم  توی کلاس بودن اما همه به یه اندازه دلتنگی نداشتن . هر کسی یه جوری خودشو سرگرم میکرد .

 یه ربعی گذشت و اون بازم پرسید :

خاله مامانم نمی یاد دنبالم.

 این دفعه یکی از دختر بچه ها که ۶سالش بود بجای من جواب داد:

مامانت مرده

نمی تونه بیاد.

باورم نمی شد بچه ای این حرف را بزنه دوست نداشتم با اون دعوا کنم می دونستم اونم بچه هست. ولی اخمی بهش کردم و گفتم :نازنین جان ادم نباید دورغ بگه یا به کسی حرف زشت بزنه.

صدای گریه بچه ۴ ساله ای که مادرشو میخواست بلند شد . نوازشش کردم توی بغلم گرفتمش .ولی اروم نمی شد.نمی دونستم معنی مردن را میدونه یا نه. بهش گفت اگه اروم باشه گریه نکنه قول میدم زود زود مامانش بیاد.

 همینطور که گریه میکرد با صدای تو دماغی گفت: از کجا بدونم راست میگی . از یه عالمه وقت پیش تا الان همش میگفتی میاد پس چرا نیومد.؟

تو دلم میگفتم( اخه نازنین این چه حرفی بود به این بچه زدی اصلا این حرف و از کجا بلد شدی؟ ولی این فکرها برای بعد بود حالا چی باید به این کوچولوی اشکالو بگم؟؟)

ناگهان گفتم:اگی اروم باشی گریه نکنی منم از خدا میخوام زود زود مامانت را  برسونه .

کوچولوی ما قبول کرد.بچه ها  باور های پاکی دارن. فکر میکنم اونا خدا را بهتر از ما میشناسن.

اشکاشو پاک کردم و یه بوس کوچولو از لپ نرمش کردم بعد هم مثه همیشه بهش گفتم: تو چه خوشمزه ای!نکنه خوردنی؟

خندید و با همون صدای تو دماغی گفت : نه من نگین ام من که خوردنی نیستم.

( تقریبا همشون عادت داشتن به این حرف من و همشون منتظر بودن من همینو بهشون بگم. جالب اینه که اگه به یه نفر میگفتی بقیه شون هم با نگاهشون چوبکاری میکردن : که ااا پس ما چی؟ و اون موقعه فکرشو کنی باید چند تا را بوس میکردی...تازه کاش همشون تمیز بودن..)

نگین بچه منزوی بود ولی ناز و دوستداشتنی براش سخت بود که ساعتهای زیادی توی مهد دور از مامانش باشه. اغلب دلتنگی میکرد اما هیچ موقعه مثه این دفعه نشده بود.

از نگین که بگذریم میرسیم به ......

نازنین ۶ساله که با حرفش اشک یه بچه را در اورد. تقریبا با خانواده نازنین توی این مدت که مهد بودم کمی اشنا شده بودم مادرش چند سالی بود که سر کار میرفت همین یه دونه دختر و داشت و پدر نازنین هم که اوضاع کاری و مالی اش زیاد خوب نبود تازه یک سالی هم بود که مریضی گریبانش را رها نمی کرد و  انها مجبور بودن با  خانواده اش زندگی کنن (خانواده پدر نازنین)مادر نازنین تعریف میکرد که

 مادر شوهرش زیاد رابطه خوبی باهاش نداره و اغلب شکایت میکنه که چرا بچه ات را پیش ما میگذاری و به سر کار میروی .!

مادر نازنین میگفت: ما طبقه بالای منزل مادر شوهرم زندگی میکنیم صبح ها که نازنین از خواب بیدار میشود به طبقه پایین میرود ولی خانواده شوهرم با او رفتارهای خوبی ندارند ولی من هم چاره ای ندارم و در این شهر غریب هستم مجبورم بچه ام را پیش انها بگذارم . 

میگفت: اگر نازنین  توی مهد  گریه کرد عادتش هست اگه چیزی بهش نگید اروم میشه . سالهای قبل هم که من در خانه نبودم همین گونه بوده....

خلاصه مادر نازنین برای مربی های مهد توضیح داده بود که ممکنه رفتارهایی از دخترش دیده بشه که کمی ناهنجار باشه.

اما من فکر نمی کردم انتظار چنین حرفی را هم باید داشته باشم. خودم فهمیدم که هنگامی که مادر نازنین در خانه نبوده احتمالا اعضای خانواده پدری اش از گریه های او خسته شدن و به او جمله ای که از خودش در مقابل یک بچه شنیدم را زدند.

کمی با نازنین صحبت کردم اما بی اثر بودن حرف هایم  را روزهای دیگر با رفتار های دیگر به خوبی فهمیدم.

باورش سخت است اما هست واقعیتی تلخ زیر بطن احساس کودکان .کودکان هر انچه را یاد بگیرن . به نمایش خواهند گذاشت بدون تحلیل ان.

|+| نوشته شده توسط مهشید در دوشنبه بیست و سوم دی 1387  |
 مهد کودک2
در مهد سرما خودن و ناراحتی هایی مثل دلدرد و تب  جزی جداناشدنی بود. بچه ها عموما چیزی از بهداشت نمی دانن و خوب اگر هم بدانن به دلیل بچگی و بی توجهی رعایت نمی کنن فکرش را کنید بعد این همه سال هنوز توی مهد ها به بچه ها با یه لیوان اب می دهند؟! یا بچه ها به ندرت برای خوردن غذا دست می شویند؟

از نظافت گفتن طومار می شود می گذریم . همانطور که گفتم علی و غزل را بسیار دوست داشتم ودارم  علی هم به دلیل وابستگی زیاد و بی قراری ها یی که در اولین روزهای امدن به مهد داشته بود به  ناظم؟! انجا که در نقش مربی بچه ها ی پیش دبستانی هم بود واگذار شده بود و در اصل فکر نمی کنم جز همان ناظم مربی دیگری زیاد به بچه ها علاقه نشان می داد. و بچه ها هم جز محبت چیزی نمی خواهند و بسیار راحت می شود با کمی محبت دل های کوچکشان را نرم کرد. علی هم به این ترتیب به جمع هم سن و سالهایش نمی رفت و در کنار بچه های پیش دبستانی  و مر بی انها بود که با رفتن من به مهد وابستگی عجیبی به من پیدا کرده بود یه روز علی کوچولو بدون هیچ حرفی کمی درهم بود مثل قبلا زیاد حرف نمی زد گاهی هم دست های کوچولویش را تکیه گاه سرش می کرد . من همانطور که در تماشای بازی بقیه بچه ها بودم با خودم فکر می کردم که چه شده که علی بی حوصله است اطلاع داشتم که علی از معدود بچه هایی است که پدر و مادرش بهش به قدر کافی توجه می کنن و اصلا  از طرف انها  مورد خشونت و دعوا قرار نمی گیره. توی همین فکر ها بودم که به خودم گفتم شاید حالش خوب نیست شاید سرش درد می کنه رفتم کنارش و گفتم :علی جون چرا بزای نمی کنی؟ و به ارومی دستم را روی پیشونیش گذاشتم دیدم وای مثه یه کوره داغه نگاه کرد بهم گفت: خاله دلم یه جوریه...

 علی مریض بود  حالت های دلدرد و تب و بی حالی . با دیدن این وضع حال من هم بد شد خیلی ناراحت شدم به ناظم مهد گفتم اونا هم به پدرش  تلفن زدن  توی مدتی که علی منتظر پدرش بود کمی توی بغلم گرفتمش .اما نمی تونستم زیاد بغلش کنم خیلی کار داشتم و بقیه بچه ها هم بودن باید مراقب انها هم بودم وقتی توی مهد یکی از بچه ها را در اغوش می گیری بقیه هم با نگاهاشون که بهت زل می زنن می فهمونن که پس ما چی؟  علی را توی تختی توی یکی دیگر از کلاسهای مهد خواباندیم. هر از گاهی می رفتم سری بهش می زدم علی کوچولو هم یکمی لوس بود هر دفعه می گفت خاله کارت تموم نشد من میخوام پیشت باشم منم مجبور بودم بهش بفهمونم که نه کار من تموم نشده و نمی شهُواقعیت این بود که هیچ کدوم از مربی و حتی ناظم مهد دلشون واسه علی یا بقیه بچه ها نمی سوخت و همون ها هم به من می گفتن :نمی خواد  بچه ها را در اغوش بگیری. علی هم روی تخت بخوابه کافیه؟! اما وقتی پدر علی امد همون ناظم در اصطلاح مهربون علی را بغل کرد و در نزد پدرش ناز و نوازشی به علی کرد و گفت: علی کوچولو ما امروز کمی مریض بوده . من نمی خواستم شاهد این دورنگی باشم و عصبی شده بودم دلم می خواست به تمام پدر و مادرا بگم که توی مهد ها توجهی به بچه ها نمی شه اما وقتی ببینی خود پدر و مادرها هم توجهی نمی کنن دیگه چی می تونی بگی؟

"فقط باز هم می گویم پدر و مادرهای بی مهر تبعیدگاهی که فرزندانتان به ان می روند روزی در انتظارتان است و ان سرای سالمندانه.(البته می دونم خیلی ها ناراحت میشوند ولی واقعیت همینه اگر کودکی محبت نبیند ان را نمی تواند ابراز کند.)"

|+| نوشته شده توسط مهشید در دوشنبه نهم دی 1387  |
 مهدکودک....(1)
خیلی راحت می شود درک کرد انها مهد را دوست ندارند این چندین ساعت برای انها بسیار طولانی است چون ان توجه و نیاز به توجه در تک تک انها رفع نمی شود محبت هم اگر محبتی باشد بین انها تقسیم  و از نظر محبتی هم تامین نمی شوند درست   مثل سرای سالمندان  و با همان چشم انتظاری برای رسیدن ناجی رهایی.

در اینکه مهد کودک جزء کدام دسته از  مهد ها(متوسط به پایین-متوسط به بالا –عالی) باشد موضوع تفاوتی نمی کند  و اگر مهد را هم از دسته عالی با امکانات بسیار مدرن و تمیز بدانیم باز هم نیاز کودک و غم از دست دادن مادر برای ساعتها در چهر هاش دیده می شود / و این را هم به مادرانی که در سنین بخصوصی از کودکی به فرزندشان توجه نمی کنن نوید می دهم که در دوران پیری که انچنان هم دور نیست فرزندانشان درست انها را به همان جایی می برند که روزگار بی مهری در انجا  منتظر  ساعتها غم درون سینه شان می نشسته ان جایی نیست جز سرای سالمندان

ناگفته نماند خیلی از  زنها برای تامین مخارج زندگی مشغول به کار بیرون از خانه می شوند و این راه را به دلیل ناچاری بر می گزینند ، می دانم که مخارج زندگی سخت است اما بی مهری از نداشتن پول بر بچه ها سخت تر می گذرد.

با صراحت تمام صحبت کردم و امیدوارم با خواندن  این حرفهای من هر شخصی کودکی دارد کمی بیشتر توجه کند قرار نیست بچه ها تبدیل به رباط های سرد و بی احساس شوند.

خاطراتی که در مهد داشتم بسیار زیاد و هر روزش برایم یک دنیا بود اما  دوست داشتم فراموشش کنم برایم بسیار سخت بود که دیگر بچه هایی که دوستشان دارم را نبینم صدایشان را نشنوم  ولی خوب باید عادت می کردم بعد از مدت کوتاه دیگر به انجا نرفتم و سعی کردم خاطراتش را از ذهنم پاک کنم تا همچون زنجیری نامرئی مرا به ان مکان رهنمود نکنند ولی اکنون بعد از سالها  هنوز برخی خاطرات مثل منبت کاری روی مغز من حک شده و پاک نمی شود.

در مهد کودکی  که در ان دورانی کوتاه  با کودکان گذراندم با تمام توجه و تلاشی که داشتم تا نکند  بین دوست داشتن و علاقه به بچه ها تمایزی قائل شوم اما نشد و علاقه من نسبت به  دو کودک  بیش از بقیه کودکان شد . هر روز منتظر امدنشان بودم دختری 3ساله به نام غزل و پسری 4.5 به نام علی من مسئول بچه های دوره پیش دبستانی(امادگی) بودم اما خوب به دلیل اینکه از بچه ها خسته نمی شدم هر موقعه من کاری نداشتم و مربیان دیگر از سر و کله زدن با کوچولو ها خسته می شدن انها را به من می سپردن و به دنبال جایی برای استراحت میر فتند و این شد که من فرصت می یافتم با بچه های زیر 6سال  هم اوقاتی بگذرانم البته در اواخر ان دوران زیبا و پر تجربه مهد یه کوچولوی 2ساله  عرفان امده بود که دست بر قضا ان هم به من بسیار عادت کرده بود و اگر روزی دیر می رفتم گریه سر میداد که هر طور بود مربیان دیگر با من تماس که کجایی این بچه ما را کشت! واقعا عاشقانه دوستشان داشتم . حتی شیطان ترین و شاید بی ادب ترین انها را هم دوست داشتم . بله امیر حسین که به راحتی می توان گفت بی تربیت ترین انها بود باز هم دوست داشتنی بود در چشمانش برق معصومیت دیده می شد بچه ای بیش فعال که برای این بیش فعالی قرص هم باید مصرف می کرد و بر عکس بیشتر بچه های بیش فعال که باهوش هستند اما امیر حسین کند ذهن هم بود و این هم برای خودش و هم برای مربی و دیگر بچه ها سخت بود چرا که بچه های بیش فعال نیاز دارند بیشتر مطالب را برای انها تکرار کنی چون اکثرا حواسشان به شیطنت هست واین به طور ناخوداگاه  و اگر کسی کند ذهن و بیش فعال باشد  که وای ... امیر حسین به نظر من کند ذهن شده بود . دلیل اش کتک های پدرش بود کتک هایی به بچه ای 6 ساله. اگر می توانستم واقعا برایش شکایت می کردم اما اینجا قانون حکم نمی کند اینجا سنت حکم می دهد چه عادلانه؟! خوب اگر در شهر های بزرگ این کشور اینگونه است پس فکر اینکه در شهرستانی یک پدر فرزندش را می کشد زیاد ناباورانه نیست.  امیر حسین بسیاری از روزها با چشمهای اشک الود می امد و با غروری که مخصوص مردان بود حتی نمی خواست کسی اشکهایش را ببیند اما مادرش  همه احوالات امیر حسین را برای مربیان تعریف کرده بود . باور کردنش سخته اما هستند پدر یا مادرهایی که فرزندانشان را شکنجه می دهند. پدر امیر تحمل شیطنت های یک بچه بیش فعال را نداشت و با اینکه روانپزشک و مشاور امیر با او صحبت کرده بود باز هم توهین و کتک از روشهای تربیتی این پدر بود .و همین رفتار باعث می شد امیر هم بخواهد تحقیر ها و توهین ها را روی همکلاسی های دیگرش به نمایش بگذارد، خشم درونش را از چهر اش می توانستم بخوانم اما با این حال می دیدم که گاهی با یک کیک که پدرش به قول خودش از سر کار برایش اورده بود  چقدر پدرش را دوستداشتنی معرفی می کرد ،بغض گلویم را می گرفت بچه ها با این احساسات پاک ولی پدر و مادرها ....

ما درکلاس دو تا امیر حسین داشتیم ، یکی بیش فعال و ازار دیده و دیگری امیر حسین ارام که از خانواده ای ارام بود و برخی اوقات نظم و رفتار های با ملاظه اش از یک دختر منضبط هم سن و سالش بیشتر بود و در ان مدتی که من او را شناختم حتی یک بار هم از  این امیر حسین رفتار بدی ندیدم . بسیار احساسی بود و حتی موقع رنگ کردن نقاشی هایش می توانستم یک هنرمند کوچک ارام را در او تصور کنم .کودکانی که اینگونه احساسی باشند به ندرت دیدم . و البته به ندرت پدر و مادرها به فرزندانشان توجه می کنند واین  تنها نتیجه گیری من نبود و روزی با نا باوری ناظم مهد کودک به من گفت: می دانی 80% این بچه با بی توجهی خانواده یشان روبرو هستند و ما هم نمی توانیم این همه کمبود را جبران کنیم.

.........

|+| نوشته شده توسط مهشید در شنبه هفتم دی 1387  |
 مهدکودک....(1)

هنوز کودکانه من در وجودم زنده است. همین چند روز پیش  وقتی از جلوی روزنامه فروشی رد می شدم هو س کردم یه کتاب قصه جدید برای خودم بخرم کودکانه ام را دوست دارم ودوست دارم همچنان نیز در من زنده بماند.

 و همین حضور کودکانه در وجودم باعث می شود بهترین اوقات زندگی ام را  هنگامی بگذرانم که با کودکان باشم.   خیلی از اوقات در مهمانی ها و مراسم ها با انها بودن را بهتر  و زیبا تر   از گذران وقت با ادم های بالغ می دانم البته ادم هایی در ظاهر  بالغ . با انها گفتگو کردن بسیار دلنشین و اموزنده است بچه ها   بدلیل یاد نگرفتن قوانین کذایی زندگی . زندگی را راستین  میبینند و  بسیاری از چیزهایی که ما از انسان بودن یادمان رفته را به ما می اموزند البته کودکانی که به دلیل نبودن محیط مناسب تمام علائم زندگی ناگوارشان را با حرکات و سخنانشان هم بروز می دهند کم نیستند اما انچه مهم است این است که در لابلایی این رفتارهای نابهنجار انگار باز هم سخنی شیرین برای گفتن دارند همیشه به دنبال این بودم که شغلی داشته باشم شاد و ازاد  . شغلی که قرار نباشد برای خندیدن زمان و مکان مناسب در نظر بگیرم یا سعی کنم اخمهایم در نهایت درجه در هم باشد که کسی حساب بیخود باز نکنه.بعد از کلنجارهای طولانی درونم  با اینکه در وس دانشگاه مجالی برایم نمی گذاشت و در ان برهه از زمان دغدغه های زندگی ام انقدر مرا درهم ریخته بود که حتی حوصله خندیدن هم نداشتم اما تصمیم گرفت به یک مهد کودک بروم و چیزی را که دوست داشتم تجربه کنم بودن با بچه ها که به نظرم بهترین شغل دنیا بود . مهد کودکی غیر انتفایی با حدود 40 یا50 کودک بین ۲ تا ۷ سال  مکانی بود که مدتی بسیار کوتاه اما دلچسب برهه ای از زمان مرا در خود جای داد.و من شدم مربی یا خاله کوچولوهای دوست داشتنی..

در مهد کودک نظاره کننده لحظات، سخنان و برخورد هایی بودم که واقعا  تاسف دارد هم برای کودکان این جامعه و هم خانواده های انان.  در دوران کودکی ام ،  پیش دبستانی برای بچه ها قبل از دبستان  الزامی نبود اما از ان جایی که علاقه به مدرسه رفتنم همه را کلافه کرده بود  برایم تصمیم گرفتن که مرا سال قبل از مدرسه به امادگی یا همان پیش دبستانی بفرستند که بعد از چند ماهی  پشیمان از این تصمیم دیگر نگذاشتند به ان مهد بروم مادرم خانه دار بود  و ترجیح داد من به مهد نروم و ان هم تنها به دلیل بی توجهی که راننده سرویس و مربیان مهد داشتند  .

خلاصه من بیشتر از چند ماه به مهد نرفتم اما پس از ان و در طی روزگار با اینکه زیاد به من هم در مهد خوش نگذشت اما موافق سپردن بچه ها به مهد شده بودم چرا که شدیدا به استقلال مالی برای خانمها اعتقاد داشتم و این جز با اشتغال بیرون منزل حاصل نمی شد

اما با کار کردن در این مهد و همینطور خبر هایی که از مهد های دیگر بدست اوردم واقعا نظرم تغییر کرد هم اکنون که  چند سال از خاطرات من در مهد می گذرد و تقریبا اثر انها کم رنگ شده باز هم هنوز اگر کسی در مورد سپردن کودک اش به مهد صحبتی کند سعی می کنم که او را منصرف کنم و دلیلش: به نظر من    مهد کودک های امروزی برای بچه های زیر  5 سا ل اصلا مناسب نیست. و این را از تجربه ای که بدست اوردم می گویم از گریه های بچه ها و بی توجهی مسئولین که به مسئولین مهد هم باید حق داد چرا که انها برای نگه داری این همه بچه حقوق بسیار اندکی دریافت و این مطمئنان نصف نیاز مادی انها را برطرف نمی کند که شاید اندکی با اسودگی خاطر به انجام وظیفه بپردازند. خوب من قصد ندارم به مشکلات مسئولین مهد بپردازم فقط روی سخنم با مادرهاست اگر کسی با این همه دغدغه ها و زجر های گوناگون حاضر است مادر شود  پس باید فکر بقیه ماجرا را هم بکند فقط یه قیافه و اندام نیست فقط شب بیداری ها نیست و فقط از دست دادن تمام برنامه های زندگی  که یک عمر برایشان نقشه می کشیدی نیست. بعد از انهمه زجر به و دنیا امدن بچه گذاشتن کودکی 2 ساله در مهد عین بی رحمی است..

هر مادری بدون وزن کردن وزن کودکش را تشخیص می دهد فقط کافی است یک روز  او را به مهد بسپارید تا فردایش شاهد کاهش وزنش باشید خیلی از خانمها حاضر نیستند از موقعیت کاری یا اجتماعیشان به خاطر کودکشان دست بکشند! جالب است که حتما این سوال را از خودشان بپرسند که اگر حاضر نیستد شغلشان را به خاطر کودکتان رها کنید پس چطور حاضر شدید با این همه دردسر بچه دار شوید؟ البته جواب ها بسیار واضح هست که طبق عادتهای همیشگی( البته با اینکه این مرسوم نیست اما من هم جنس های خودم را زیر سوال می برم و صد البته پاسخ ها را هم می دانم) یا تقصیر را بر گردن دیگری می اندازند که :من که بچه نمی خواستم به اصرار شوهرم یا خانواده  ام یا خانواده اش- اگر هم بخواهند خیلی صادق باشند( خوب مجبور بودیم  اگه حالا بچه دار نمی شدیم دیر می شد  یا ما اصلا قصد بچه دار شدن نداشتیم ولی شد)... هزار و یک دلیل . خوب شما که اینقدر مظلوم واقع شدید و بچه را به دنیا اوردید حالا چرا چند تا از همین دلیل ها نمی اورید و به بچه هایتان بیشتر از حقوق و تشخص اجتماعیتان توجه نمی کنید؟

چه اشکالی دارد اگر مادری خودش نگهداری کودکش را به عهده بگیرد؟

هزینه های عاطفی و اجتماعی که برای کودکان در دوری از پدر ومادر بوجود می اید به خصوص مادران که دوران زیر 4 یا 5 سالگی کودک نیاز شدیدی به محبت بی انتظار و بی قید و شرط را لازم دارد بسیار بیشتر از ان هزینه ای است که مادران فکر می کنند با رفتن سر کار و پول در اوردن می توانند جبران کنن در واقع چیزی که من از  مهد کودک ها و دوران پیش دبستانی دیدم بسیار غم انگیز است.  در مهد کودک ها شما شاهد غم وتنهایی بچه ها می شوید بچه هایی که شاید در 5 ساعتی که در مهد هستند 10 بار یا بیشتر ساعت را از تو می پرسند  و اگر از انها بپرسید: چرا  اینقدر ساعت می پرسی؟ در پاسخ می گویند: مامان یا بابا م  گفته فلان ساعت می یام دنبالت!.

|+| نوشته شده توسط مهشید در شنبه هفتم دی 1387  |
 چلــــــــــه
 

 

      " شب      یلدا"      

 " شب      چله"

مادر بزرگ می گفت: شب چله ،یعنی شب چله بزرگه همه دور هم می شینن تا با گرمای عشق و محبت سوز ان شب و روز هایی که قرار سپری کنن را طاقت بیاورن.

یه چله بزرگه، بعد یه چله کوچیک و بعدش اسفند می اید. چله بزرگه یعنی 40روز سرما و برف و بارون شدید(البته قدیم بیشتر سرما و برف بوده)که از این سرمای شدید خیلی از پیر زن ها و پیر مردها جان می باختند.بعد از این چله بزرگ چله کوچک از راه می رسید که فقط اسمش به چله می خوره چون 20روزبوده و این چله کوچکه درست مثل ادمهای بی دست و پایی که فقط ادعا دارند می اید و رو به چله بزرگه می گه اگه تو نتونستی کاری بکنی و ادمها را از پا در بیاری من این کارو می کنم و نوزاد ها را تو قنداق می کشم ،بله درست مثل ادمهای بی دست و پا فقط ادعاش می شه و هیچ کاری نمی کنه چون توی این 20روز یه روز هوا سرد یه روز معمولی و یه روز هم گرم(و البته که این بازهم مربوط به قدیمه که هوا حساب کتاب داشته نه الان که هوا هم عین بقیه چیزا بی حساب کتاب شده). در اخر سر هم نوبت اسفند  می شه زمستون میاید که نوید بهار را میاره تو زمستون کم کم هوا افتابی و بهاره می شه.

 

قصه ما به سر رسید

                                          کلاغه به خونش نرسید....

|+| نوشته شده توسط مهشید در شنبه سی ام آذر 1387  |
 

اولین برف

 

این اولین برف امسال بر روی گلهای حیاط خانه ماست

 

|+| نوشته شده توسط مهشید در چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387  |
 "کلافه"
 

کلافه ام ،از چه از کجا ؟نمی دونم فقط می دیدم یه احساسی هست که مثه خوره می مونه یه احساس پا در هوایی بعد مثه جرقه اومد به ذهنم همین کلمه "کلافه " را می گم جالبه خیلی اصطلاح قشنگیه،درست مثه کلاف سردر گم همین احساس را به ادم می ده ، با چند نفر در میان گذاشتم بالاخره یکی گفت این از حس و حال جوانی هست باهات می مونه تا تو را از پا در بیاره و پیر بشی اون موقعه از همه چی راضی می شی و همه چیز ارام می گذره همه چیز بجا و خوب به نظرت می یاد

 نفهمیدم راست می گه یا نه ولی خوب هر چی گشدم هم نتونستم علت این کلافگی را پیدا کنم؟این کلافگی تمام افکار برنامه های منو هم در بر گرفته شدم دم دمی مزاج یکم می گم باید برم سر کار مستقل بشم یکم می گم بیخیال به قول یکی از  بچه ها کار می خوام چی کار؟همین یه اب باریکه مامان بابا هست واسه چی کار؟بعد می گم حالا کار نکنم باید درسم را بخونم  اما دیگه مثه قبل نیستم پشتکارم ضعیف شده می گم من درس بخونم که کجا را بگیرم من که حوصله ندارم و اصلا هم دوست ندارم هر روز هفته صبح تا بعد از ظهر برم سر کار بعد هم خسته کوفته بیام خونه.که چی احساس پوچی بکنم همه اش یاد دود و بحث های اداره و...باشم دلم می خوا د برم یه شهر اروم مثه شیراز با یه هوای خوب.

 خاطرات روزگاری نه چندان دور در ذهنم نقش می بنده عاشق این شغل بودم چه احساسی ،بچگی بود یا واقعا شخصیت من ؟دوست نداشتم هیچ موقعه تابع فرمان کسی باشم فقط خودم .مدیریت را بیشتر از همه دوست داشتم خدایی هم واسه این کار ساخته شده بودم درست کردن مجله ،جلسات گروهی ،مطرح کردن موضوعات بحث ،تنظیم برنامه های تحقیق و.... همه را یه تنه انجام می دادم اما کو ؟کجا؟ دیگه اون حس و حال ،حوصله مدیریت هم ندارم دبیرستان بودم عشق ریاضی داشتم اما این علاقه مدیریت نهفته بود چون دوست داشتم اولین مجله دبیرستان را من با سر دبیری خودم بزنم و زیر فرمان هیچ کس نباشم واینم شد  بعد ش از جایی که، نقش قسمت در سرنوشت ادم در ایران بیشتر خودشو نشون می ده و تو اراده ای کمتر می تونی از خودت داشته باشی خوب من هم با شرنوشت و تقدیر رشته مدیریت اوردم؟؟!

وارد این رشته که شدم دیدم وااااااای همونی بود که من می خواستم با همون گرایش، لیسانس و گرفتم،   خوب بعدش چی؟ یه دنیا اتفاق جور واجور بر خوردای ناجور همه و همه دیگه این شد که دیدم ای وای بازم توی ایران نمی شه یه مدیر نمونه شد اگر که زن باشی*البته  اینو فقط در مورد خودم می گم *اگه بخوای مدیر نمونه زن باشی یعنی باید بیشتر کار کنی!بیشتر که کار کنی یعنی یا ازدواج نمی کنی یا اگه ازدواج کردی طلاق می گیری یا اگه شانس بیاری و ازدواج و بچه بازم تو نمونه نیستی !خوب اگه کار کنی تا مدیر نمونه باشی زندگی خانوادگیت چی می شه؟مگه می شه نمونه فقط برای کار بود پس توی خانواده نمونه نبود؟مجبوری   کمتر با بچه و همسرت وقت بذاری  کمتر به خونه ات همونجایی که قرار محل ارامش باشه می رسی چه بسا همسرت هم همین فکر به ذهنش برسه که تو کمتر به اونا توجه می کنی! و چه بسا اونم توی محل کارش همدمی پیدا کنه...خلاصه این بحث و کلافگی برای من نتیجه ای نداشت حتی نمی تونم احتمالات هر کدوم از این فرضیه ها را تخمین بزنم و حتی نفهمیدم من کجای این داستان قرار می گیرم هنوزم موندم که برم سر کار یا نه؟حالا ازدواج پیش کش، و این کلمه ازدواج دیگه کم کم داره  اعصاب منو داغون میکنه بی چاره بابام تا چند سال پیش همش می خواست دعا کنه با اینکه من سنی نداشتم اما می گفت انشاالله  خوشبخت بشی بابا انشاالله عروس بشی!! اما من با بد اخلاقی هر بار بهش می گفتم بابا جون عزیزم خوشبختی و عروس شدن و داماد شدن به هم ربطی نداره "من می تونم خوشبخت بشم اما عروس نشم  یا عروس بشم و خوشبخت نشم "دیگه حالا یاد گرفته و هیچ موقعه جمله اولش را به جمله دوم پیوند نمی زنه و  به گفتن خوشبخت بشی اکتفا می کنه. نمی دونم چه اصراری هست توی این مملکت بیست را که رد می کنی همه می گن ازدواج؟ از اون موقعه تا الان اینقدر اینو  شنیدم که فکر می کنم بتونم حدس بزنم ادما با شخصیت های مختلف هر کدوم چطور می تونن این بحث را پیش بکشند و باهات مطرح کنن حالا اگه فقط هم سن و سالها یادوستانت می گفتن یه چیزی اما وای از دست این ادما نه دوست هستن نه هم سن و سال فقط فوضول تشریف دارن اخه یکی نیست بگه مگه دختر بیست ساله چی می فهمه ؟ الان که من فکر می کنم می بینم من توی بیست سالگی هیچی از زندگی نمی فهمیدم چطور دوست دارن دختر ها را اینقدر زود بد بخت کنن نمی دونم؟ خدا را شکر سن ازدواج توی فامیل ما  به طور متوسط بالا هست اما جدیدا دخترایی وارد این فامیل شدن که هر از گاهی که من فکرشو می کنم به خودم می گم اخه دختر تو توی ۱۶سالگی چی می فهمیدی که می خواستی واسه فرار از دردسرهای خونه ازدواج کنی؟ بگذریم...

من از خودم می گم و........خسته شدم دیگه بهش هم فکر نمی کنه و دیگه جلوی همون تقدیر را که فکر می کنم توی ایران بیشتر از هر جایی دیگه نقش بازی می کنه را هم میگیرم،نمی فهمم این چه تقدیریه که باکسی اشنا بشی و بعد بفهمی اشتباه بوده شما به درد هم نمی خورید از حرفای انسانهای به اصطلاح روانشناس هم که می فرمایند:" اینها تجربه است" حالم بد می شه ؟تجربه این اشنایی ها خوب که نیست یه چیزم به بد بدهکاره،حالا می فهمم چرا اون دخترایی که خواهری بعد از خودشون دارند اینقدر سر مساله ازدواج مشکل دران ! خوب این هم از سنتهای عقب ایرانی است که باید فرزندای یکه خانواده به ترتیب سن ازدواج کنن واگر مثلا دختر اولی نخواست حالا حالا رفع زحمت کنه همه عالم می ریزن روی سرش که ااااااااااا نمیشه تو ازدواج نکنی! چون خواهرت هم هست و تو واسه ازدواج اون یه مانعی؟! تو زودتر باید ازدواج کنی! با اینکه خدا را شکر می کنم که خواهر ندارم ولی گمان نمی کنم مادر و پدر من این تفکر را قبول داشته باشند  ولی دور و برمون پره از این حرفهای بی خود نمیدونم کی این مردم عاقل می شن؟؟؟   اما توی اپ بدی حتما می خوام در مورد ماجرای یه اشنایی دوست یا همکلاسی دوران دبیرستانم بگم که چه برای اون گذشت و اگه احیانا دختری خوند شاید یکمی دقت کنه این روزا حرف پول توی دهن هر دختر و پسری خیلی زیاد می اید و می ره ولی باید بدونید  همه چیز هم پول نمی شه.......

|+| نوشته شده توسط مهشید در یکشنبه هفدهم آذر 1387  |
 فصل سرد
از هفته پیش تا دیروز سرما خوردگی مرا رها نمی کرد .سنگین و سهمگسین نبود اما سوزش گلو  مرا به پرهیز از خوردن کیک و شکلات وامی داشت سعی کردم هیچ قرصی نخورم تا بدنم مقاومت کند با وجود سر درد اما توانستم مثل همیشه از پس سرما خوردگی بر ایم این لجبازی های من از دیر باز با من بوده و برای من اشنای دیرینه ایست با هم همخو شده ایم دیگر بعد از لجبازی عذاب وجدان هم نمی گیرم که چرا لج کردم چند سال پیش هنوز خودم این حس درونی را نشناخته بودم فقط می دانستم چیزی شبه نه گفتن به خواسته ها و حرف های دیگران است! بعد ها وقتی کتاب (لی لی لجبازه) را به من هدیه کردن(  در ان موقعه حدودا بیست واندی سال داشتم( نوش دارو بعد از مرگ  سهراب!)) تازه فهمیدم ای وای من لجباز بودم و خودم هم نمی دانستم اما عجیبا آنقدر این خصیصه اخلاقی با من خو گرفته که از خود کندنش محال محال بود.البته گاهی هم دلم به حال بقیه که می بایست لجبازیم را تحمل می کردن سوخت اما تغییر نکردم.خلاصه بگم کتاب لی لی لجبازه را نگه داشتم تا روزی به فرزندم بدهم البته نه انقدر دیر که دیگر او هم با لجبازی عجین شده باشد .

از سرما خوردگی گفتم .سرما خوردگی هم با بقیه بیماری ها فرقی نمی کنه واسه همشون پیشگیری  بهتر از درمانه. همه باید به سلامتی شون برسن .امروز با یکی از دوستام بحث می کردم او هنوز مثل مادربزرگها فکر می کنه دوست داره چاق بشه و این را نشانه سلامتی اش می بینه صحبت کردن هم با او بی فایده بود در انتها بهش گفتم بیا بحث نکنیم و هر کسی نظر خودش را داشته باشد بدون اصرار بر قبولاندن ان به دیگری.

اما نظر من :مواظب خودتون باشید چاقی اصلا خوب نیست.اکثر بیماری ها از چاقی ناشی می شود. ورزش کنید. زیاد اب بنوشید.  خانم ها قرص آهن فراموش نشود!! از سن ۱۸سالگی حتما در هفته یکی دو تا بخورید در کشور ما فقر اهن در خانمها زیاد دیده شده است.شیر هم بسیار لازم هست تا سن زیر ۳۰باید خانمها برای رشد و استحکام استخوانها حتما روزانه شیر مصرف کنند .توی فصل سرما چیزی که ما خیلی بهش احتیاج داریم ویتامین سی هست که در میوه ها یی مثل پرتقال لیمو شیرین و گیوی به وفور وجود داره پس حتما میوه زیاد میل کنید. توی این فصل سرما و خشکی هوا به پوست خیلی اسیب می رسونه مخصوصا خانمها که پوست های لطیف تر و حساس تری دارندحتما بعد از شستن دست و صورت و استحمام از کرمهای مرطوب کننده و لوسیون استفاده کنید.و حالا اقایون شما هم به ورزش احتیاج دارید فکر نکنید خوش اندامی مخصوص خانمهاست شکم های بزرگ اصلا زیبا نیستن و فکر نکنم هیچ مردی از داشتن شکم بزرگ لذت ببرد. اقایون اگر درمکانهایی با هوای الوده کار یا رفت و امد می کنید باید حتما مراقب باشید ممکن است ریه های شما اسیب ببیند حداقل در این سرما دست از قلیون و سیگار بر دارید

 

 

منم چند روزی بود ورزش راکنار  گذاشته بودم اما حالا که خوب شدم دوباره شروع کردم خوشحالم که من وزنم بالا نمی ره چه با ورزش چه بی ورزش امیدوارم شما هم همینطور باشید

|+| نوشته شده توسط مهشید در یکشنبه سوم آذر 1387  |
 بسیار سفر باید......
این روزا خیلی یاد مادر بزرگم می افتم(خوب شایدم اونم آن دنیا خیلی یاد من هست بالاخره می گویند دل به دل راه داره ).

تازگی ها می فهمم بابام واسه چی اینقدر اونو دوست داشت، حق داشت مادر بزرگم زنی بسیار زحمتکش بود روز و شب برای فرزندانش کار می کرد تا آنها را بزرگ کند.پدرم در نوجوانی پدرش را از دست داده و این مادرش بوده که تمام زحمتها را برای پدرم و برادر و خواهرهایش متحمل می شده است او بسیار هنرمند بود خاطرم  هست در زمان کودکی ام با چشمهایی که عینکی آنها را همچون پنجره ای در بر گرفته بود به اصرار من و برادرم برایمان نقاشی کشید و با آن حال و روزش واقعا هم خوب کشید نمی دانم در آن ایام من چطور حواسم به این نبود که آن کاغذ را نگهداری کنم و بهر یادگاری از آن زن زحمتکش داشته باشم اما افسوس بی فایده هست چرا که دیر فهمیدم که بود از او بافتنی هایی یادگار داریم که برای یه من چون تابلویی زینتی    و ارزشمند می ماند ،شایدم برحسب عادت دیدن او  و بافتنی کردنش من هم علاقمند بافتنی شدم و یا شایدم هم به قول مادرم ارثی است ولی هر چه که من اکنون بر خلاف اکثر دوستانم علاقمند بافتنی ام و از این هنر لذت می برم و این را مدیون مادر بزرگم هستم البته نقاشی را هم همینطور.با این وجود اکثر اوقات وقتی برای این کارها ندارم(اما الان در عین کمبود وقت فرصتی برای بافتنی کنار گذاشته ام) از مادر بزرگم می گفتم  همان که داستانها   و شعر ه ای زیادی بلد بود یادم هست شعری که در آن پسر بی رحم به دستور معشوقه اش جگر مادرش را در می آورد را اولین بار

 او برایم خواند

 

پسری  که مادرش را کشت فقط به دلیل هوسی،هوسی که عقل او را ربوده بود. مادرش را کشت تا جگر مادر را برای معشوقه اش ببردودل او را بدست اورد

در حین راه پایش به تکه سنگی گیر میکند و می خراشد و همان هنگام آه و ناله ای از جگر مادر که در دست پسرش بوده بر می خیزد(پسری که با قساوت تمام مادر ش  را کشته )که ای وای پای پسرم خراشید.

 

او برایم این شعر را می خواند و می گفت :بله پدر و مادر ها اینطوری فرزندشونو دوست دارن و فرزندان هم اینطوری جوابشو میدهند.

، در آن سالهای بچگی من چیز زیادی از این ماجرا سر در نمی آوردم و گه گاهی هم فکر می کردم این شعر را خودش ساخته تا ما را سر گرم کند اما بعد از چندین سال هنگامی که دبیرستان بودم با این شعر در کتاب ادبیات مواجه شدم در آن زمان او هنوز جاودانه نشده بود و لی بازهم من او را نمی فهمیدم....

حالا با این که من بچه ای ندارم و حتی از پدر و مادرم دور نشده ام معنی حرفهایش را می فهمم حالا می فهمم *بسیار سفر باید تا پخته شود خامی* یعنی چه!؟

واضح است که این تمثیلی است اما در واقعیت هم فرزندان نمی توانند  زحمت های پدر و مادرشان را بخوبی جبران کنن .و با این حال همیشه به پدر و مادرم می گویم کاش روزی بتوانم جبران زحمت کنم با اینکه در ذهنم کسی فریاد می زند هیچوقت نمی توانی.

 

 

|+| نوشته شده توسط مهشید در شنبه دوم آذر 1387  |
 مراقب باشیم!
 این یک عضو از اعضای از بدن است

قصد من از تعریف کردن ماجرای (اعتیاد به کرانچی )گفتن خاطره نبود.مطمئنا منظورم مفهومی بیشتر از یک کرانچی را در بر داشت. مفهومی چون اعتیاد و عادت .

تکرار کارهای کوچک و پیش پا افتاده می تواند گاهی ما را از پای در اورد. و خیلی هم متاسفم که باید بگویم این بلایی است که بر سر شمار زیادی از جوانان کشور فرو ریخته سده است همانند آواری که به سختی از زیر ان می توان تنهای نحیفشان را بیرون کشید،چون بحث اعتیاد خیلی مفصل است من تنها به یکی از جنبه های ان اشاره ای کوچک می کنم، اکثرا گفته می شود که اعتیاد به مواد مخدر یا مشروبات الکلی با سیگار شروع می شود .و حتی اگر ما فرض را بر این بگذاریم که به دنبال سیگار هیچ نوع افیون دیگری نیاید باز هم خود سیگار مسئله ساز است.چند سال پیش دختری در سن 16 سالگی پدرش را از دست دادو تنها دلیل مرگ پدرش سیگار بود او با اینکه دخترش را بسیار دوست داشت اما گذشتی در مورد سیگار نداشت و با ذکر این نکته پزشکان که با کشیدن سیگار عمرش را به پایان می رساند هم چشمهایش را به حقیقت باز نکرد تا اینکه واقعا خودش و تنها خودش زندگی اش را به پایان رساند و یکدانه دخترش را رها کرد، من ان دختر را از نزدیک می شناختم و پس این اتفاق بارها شاهد دلتنگی اش برای پدرش بودم و نیازی که در این سن به حمایتهای پدرش داشت اما حیف که او رفته بود.پدرش مرد بدی نبود ولی در حق خودش ظلم کرده بود او که از دوران جوانی اش سیگار کشیده بود به بهانه این که دیگر با وجود این همه سال مصرف سیگار نمی تواند آن را ترک کند به سیگار کشیدن ادامه داد و داد تا اینکه روزی نتوانست حتی اکسیژن را به داخل ریه هایش فرو دهد چه رسد به دود سیگار.

خوب شاید اگر ما نتوانیم جلوی سیگار کشیدن افراد میانسال را بگیریم حتما می توانیم برای خودمان که هنوز به آن سن نرسیدیم اقدام مثبتی انجام دهیم.کسانی که با قشر جوان در ارتباط هستند حتما به خوبی شاهد افزایش مصرف سیگار دربین انان بخصوص در بین دختران جوان شده اند.

نصیحت کردن را نه دوست دارم نه به آن گوش می دهم ولی فقط لحظه ای به این عکس ها نگاه کنید   نه ساختگی نیست!   عکس تکه سنگی بجا مانده از اتشفشانی فوران کرده هم نیست

عکس ریه ای است که دود سیگار استشمام کرده است

حالا هر کس ریه این شکلی دوست داره بفرما این راه و این جاده

ریه  با مصرف سیگار

 

 

 

|+| نوشته شده توسط مهشید در شنبه دوم آذر 1387  |
  کرانچی
یکی از دوستام تعریف می کرد سر کار با یکی از همکارش که اونم دختری توی سن و سال خودش بود خیلی صمیمی شده بود وسر کار اوقات استراحتشون را با هم می گذروندن این طور که دوستم تعریف می کرد اون دختر  علاقه زیادی به کرانچی داشته و این علاقه باعث شده بود که این دو دختر هر روز  کرانچی بخورند این علاقه به کرانچی انقدر زیاد شده بود که نمی تونستن حتی روزی را بدون ان سر کنند ان دختر علاوه بر خریدن کرانچی روزانه یه کرانچی هم محض احتیاط در کمدش نگهداری می کرده است. در یکی از روز ها که همکار دوستم نیومده بود دوستم با حالتی که باورش نمی شده ساعتها با تب و تاب خواستن کرانچی سر می کند به امید آنکه شاید در برگشتن از سر کار به خانه اش بتواند کرانچی بخرد. و آن طور که تعریف می کرد گویی کرانچی شده بود قند خونش و بدون این قند انرژی برای کار کردن نداشته است و البته به گفته خودش بار ها هم به سرش زده بودکه بهتره برم سراغ کمد دوستم و کرانچی که در کمد نگه می دارد را بر دارم -فردا هم که امد به او ماجرا را می گویم  و مطمئنا که از این کارم ناراحت نمی شود- ولی کمی بعد به خود می گوید این واقعا دور از ادب است و بهتر است با حس بسازم تا کار تعطیل شود و در راه خانه یک کرانچی بخرم. خلاصه بعد از خود داری های فراوان وسوختن و ساختن ها زمان خانه فرا می رسد با خوشحالی به طرف مغازه ای که سر خیابان بود می رود ولی هنگام پرداختن پول یادش می آید که پولش تنها کفاف کرایه  راهش را می دهد چرا که صبح هنگام امدن به سر کار بیشتر پولش را برای پرداخت کردن قبض های خانه  داده است. با حالتی نالان به سمت  خانه می آید و تصمیم می گیرد  فکر کرانچی را از سرش به در کند و تمام راه را به این فکر می کرده چه را باید اینچنین عاجز و درمانده یک خوراکی شود؟!

او می گفت تمام راه به این فکر کردم وتصمیم گرفتم هیچ موقعه نگذارم چنین احساسی بر من غلبه کند احساس نیاز عاجزانه به چیزی که تو را از پای در آورد او خود از این ماجرا با عنوان *ماجرای اعتیاد من* یاد می کند.

من تاکنون به شخصه این احساس را نسبت به هیچ چیزی نداشته ام

 در یکی از نظرهای پیشین وبلاگ دیدم  دوستی برایم نوشته بود:ای خدای بزرگ به من کمک کن تا وقتی می خواهم درباره راه رفتن کسی قضاوت کنم، کمی با کفشهای او راه بروم.

شاید درست باشد ولی من چون اصولا در مورد همه چیز نظر دارم واکثرا هم نظرمو می گویم(یک کمی رو م زیاده!) بنابرین من نظرمو می گم و اگه بعدش با کفش اون ادم هم راه رفتم بازم میام می گم که نظرم چی بود ؟ که قبلا درست می گفتم یا نه؟ کفشش خوب بود یا نه عیب از کفش هست یا از راه رفتن؟

"البته لازم به ذکر هست که بنده غالبا پا در کفش کسی نمی کنم و با کفشای خودم راه می رم "

|+| نوشته شده توسط مهشید در پنجشنبه سی ام آبان 1387  |
 امروز
باز هم بحث راجع به  موضوع اجتماعی را به تاخیر می اندازم بابا بی خیال این همه مسئولین کارهاشان را به تاخیر انداختند خوب ما هم کمی از بزرگان یا د می گیریم.

می خواهم امروز بشم یه آدم روزمره و یه صفحه وقایعه اتفاقیه بنویسم.خوب من فقط همین یه روز را توی هفته می رم بیرون و هر موقعه ام بر می گردم خونه دائما به خودم می گم آخیش که مجبور نیستم هر روز برم بیرون از خونه اون از ادمهاش اونم از هواش!

می خوام از اولین قدم توی کوچه بگم، بگم تـــــــــــــــــــــــــــــــــــا  اولین قدم که اومدم تو خونه       ، اما نه اول یکم از دل تنگی هام میگم واسه بچگی، واسه کله شقی هام خیلی دلم تنگ شده       دلم می خواست عین قدیما لباس می پوشیدم بی خیال که کی چی میگه کی چه جوری نگاه می کنه(البته الان هم همینطوریم ولی خیلی کمتر) چه روزایی بود مردم اکثریت حتی در مورد مد چیزی نمی دونستن چه برسه تیپ بزنن. تابستونها همیشه یه مانتوی استین پفی و زمستونها یه کاپشنی که چند برابر قد و قوارشون بود هر کی شلوار لی (به قول بچه ها خمره ای) می پوشید تازه خیلی به روز بود. دخترا فکل می ذاشتن البته نه فکل ها یی شبیه آلان، بعد چتری توی صورتشون بعد از اونم موهاشونو  فرق وسط باز می کردن من از اون اولش عاشق تیپ زدن بودم آخه بگو بچه تو را چه به این حرفا؟     واسه همین هم از اولش توی مدرسه اذیت شدم چقدر به من گیر میدادن  دائما می گفتن فلانی موهاتو فلانی مقنعه تو درست کن با این که راهنمایی بودم چقدر عاشق ناخن بلند بودم این که هیچی از موقعی که دبستان می رفتم می گفتم منم اگه بزرگ شدم ناخنمو بلند میزارم      واسه ناخن بلندهم ،چقدر تنبیه شدم منفی گرفتم  چقدر اشکمو در آوردن      بی چاره بابام چقدر اومد توی مدرسه اما چیزی بهم نمی گفت هر روز منو می خواستن توی دفتر یه روز واسه مو هام که بیرون از مقنعه بوده! یه روز واسه کتابی که به نظر اونها ممنوع بود!      (هدایت)یه روز واسه خندیدن زیاد(به جوراب اسپرت خال خالیه خانم معلم) خلاصه به هر دلیلی من دفتری بودم با این حال به نظرم روزگار خوب می یومد(البته بایدم خوب بیاد هر کاری دوست داشتم انجام می دادم از هچکس هم نمی ترسیدم )بابام هم زیاد بهم گیر نمی داد در واقع بابام از من در مقابل اونا طرفداری می کرد- مامانم هم  یه کمی ،مامانم بیشتر طرفدار پسرش بود و البته  کمی هم  حرف های زنونه که مامان خوب نیست یه دختر موهاشو بزاره بیرون، مامان حرف ناظمتون را گوش کن....       اما کو گوش شنوا ؟من اون زمون هم خودم بودم و خودم ،ترفند های مختلف بکار می بردم که مدیر و ناظممون را سر کار بزارم و از دستشون در برم . تا نبینند ناخن من بلنده  یا موهامو فرق وسط باز کردم ،کی حالا باورش می شه اون زمون حتی هدبند سر هم ممنوع بود و ما نباید از هدبند استفاده می کردیم! چقدر ناراحت کننده بود یا حتی ما حق نداشتیم صبح که به مدرسه می رفتیم یا موقعه استراحت(زنگ تفریح) آدامس بجویم،  و  من  همه قوانیین را زیر پا می گذاشتم   و دائما هم از شون فرار می کردم که منو نبینن ، جالبه از اونجایی که آدامس ممنوع بود من عاشق آدامس شده بودم؟! با اینهمه  درسم را هم  می خوندم چند سال توی کلاس من فقط شاگرد اول بودم ..........در پستهای بعدیم از مدارس قرون وسطی حتما می گویم .

از مد  می گفتم چه زمان جالبی بود اصلا من شدم بچه همون زمان باید ببرم شناسنامه ام را بدم عوض کنن باید سنم زیادتر بشه اکثر اوقات خاطرات من با جوانهای اون دوره است موقعی که  مدرن تاکینگ می خوند و اوج شعر هاش بود یا آهنگ های باملاحت ماریا کری  یا آهنگ نیلوفر اندی کورس یا آهای دختر چوپون......هر موقعه با بچه های اون زمان حرف می زنم انگار توی تمام زندگیم من با اونا همسن بودم با بچه های که حداقل 7  یا8   سا ل  از من بزرگترند ..خیلی دلم واسه اون موقعه ها تنگ شده خیلی زیاد،این روزا هر چقدر هم آهنگ ها قشنگه دیگه دوست ندام من همون روزا را می خوام      .......این هفته که نور علی نور شده   

( Enrique   هم  دیگه حسی نداره             

  Nelly   هم دیگه جایی نداره

rehana

هم خیلی  بیخود شده چیکار کنم ؟

منو چی شده؟نمی دونم؟!!!!!!!نکنه دوباره می خوام متحولشم؟! آخه من دوره دگر دیسی دارم هر چند سال یه بار کلی تفاوت  می کنم که قبل از این تفاوت همش خاطرات قبلی ام زنده می شه.تاریخ اخرین دگر دیسی روزای اول دانشگا بود  ،مثل همین الان معیارام داشت به هم می ریخت من بودمو مولانا من و حس جدید؟!

حالا دوباره قراره سرم چی بیاد را نمی دونم؟البته بین اون موقعه تا الان هم چند تا دگر دیسی کوچولو مچولو هم داشتم ولی زیاد به چشم نمی یاد در کل که دوام و ماندگاری نداشت وزود برگشتم به حالت قبلی ام.

خوب حالا ا ز این حرفا که بگذریم تازه می رسیم به امروز (دختر خاله خانوم گفتی میای به وبم اینا را می نویسم که دیگه فردا برات تکرا نکنم)خوانندگان عزیز از نکته انحرافی داخل پرانتز پوزش می خواهم

بله می گفتم:امروز بنده صلاه ظهر رفتم که به کلاس  و زندگیمون برسیم که توی خیابونمون چشمم به شخصی بسیار بی رحم و خشن افتاد     نترسید! مرد نبود(قصد توهین ندارم ولی هر موقعه کلمه خشن و بی رحم میاد ناخوداگاه همه دخترا فکر می کنن داریم در مورد مردها حرف می زنیم  می دونین که جامعه مرد سالار همین عیب ها را هم داره  دیگه مرد را زا مرد نمی تونیم تشخیص بدیم *برای  توضیحات بیشتر در مورد مرد سالاری :به آمار های خودسوزی و قتل زنان  ، مراجعه فرمایید)،  ارازل و اوباش هم نبود، مدیر دبستانم بود همان که من دهه ای از عمرم را نگذرانده بودم  که بهم سیلی زد (البته بابام هم بی تفاوت از یان موضوع ردنشد).نمی دانم مرا شناخت یا نه ولی هر چه بود من  همان بدو ورود به  خیابان احساس  بدی از جامعه پیدا کردم و گفتم این هم از اولش که با دیدن این آدم شروع بشه وای به بعدش . این که گذشت و من در مسیر از این تاکسی به آن یکی تا خودمو به کلاس در آن طرف شهر سرد برسانم. که در یکی از این  تاکسی ها در مورد اینکه چقدر اوضاع اقتصادی بد است بین راننده و خانوم مسافری صحبتی رد و بدل شد.به محض آن که آن خانوم پیاده شد خانوم دیگری که گویی می ترسید و نمی توانست نظرش  را در مقابل خانوم قبلی ابراز کند گفت:اصلا هم اینطور نیست اوضاع زیاد هم بد نیست که اینقدر داد و فریادش را می کنن و این مردمی که این حر فها را می زنن تجملات دوستند واسه همین سختشونه و و و.... که دیگر من طاقت نیاوردم و وارد بحث با خانوم محترمه شدم حالا یکی من بگو یکی اون. از من که وضع مالی اکثریت مردم خوب نیست از سرکار محترمه که همه وضع ها عالیه دنباله تجملاتند . تا اینکه خدا با ما بود  و از تاکسی پیاده شد که اگه من بیشتر عصبانی می شدم خدا می دونست چی به روزش می آوردم

شاید باور نکنید بعد از اینکه من از تاکسی پیاده شدم و همینطور با خودم کلنجار می رفتم که چرا ما توی جامعه مون چنین انسانهای خودخواه و کوتاه بین را داریم  و حتی توی راه آنقدر عصبی بودم که اگه کسی با هام کلامی حرف می زد  خیلی خوب خشممو توی صدام می فهمید. یه خیابون مانده بود تا محل کلاس- که تصمیم گرفتم پیاده برم که نکنه دوباره گرفتار دست انسانهای روانپریش شوم،50قدمی ساختمان کلاسها بودم که دیدم پیرزنی با چادری که سخت روی صورتش را پوشانده به من از دور زل زده انگار این یکی هم دست از سر من بر نمی دارم به خودم گفتم واااای بهتره صورتم را به طرفی دیگر بگیرم شاید بیخیال من شود.  همانطور که صورتم رو به دیوار بود از کنارش گذشتم که گفت:خانوم جان عزیزم< توی دلم گفتم واااااااااای دیدی دوباره به من میخواند گیر بدهند آخه من که مقنعه سرم هست موهام هم زیاد بیرون نیست ،این هم می خواهد بگوید دوباره  موهاتو بزار توووو،(من بیچاره همیشه توی چشم هستم شده ام گاو پیشونی سفید)برگشتم یه نگاهی از سر اجبار بهش انداختم .

لبخندی زدو با من سلام و احوالپرسی کرد، به خودم گفتم اهن الان می خواهد منو با لبخند نصیحت کند و یا به اصطلاح خودشان با مهربانی مرا خر کند در جواب سلام و احوالپرسی با نگاهی خیره خیره بهش سلام نیمه کاره ای را تحویل دادم و گفتم :بله امرتون؟بیچاره با لبخند گفت:عزیزم برا ی دختری آبرو دار میخواهیم جهیزیه بخریم کمک می کنی؟ من در عین نا باوری سعی کردم حواسم را جمع کنم ببینم چه می گوید ،پیرزن که متوجه شد من بهش زل زدم ادامه داد جای دوری نمی رود خدا عوضش را می دهد......

این که گفتم عین حقیقت بود در لحظات جداشدن از آن پیرزن خوشحال بودم برای اینکه  به خودم بیشتر ایمان پیدا کردم که بحث کردن با آن زن در تاکسی ارزشش را داشت تا شاید بعضی آدمها از خواب خرگوشی بیرون بیان و بدانن در جامعه ما چه می گذرد 

 و به احتمال زیاد می دانم که انها عین کبک هنوزم سرشان را زیر برف نگه می دارن که واقعیت ها را نبینند

|+| نوشته شده توسط مهشید در پنجشنبه سی ام آبان 1387  |
 پدری که .....
امروز نمی خواستم راجع به موضوع زیر حرفی بزنم اما دید ن مصاحبه ای در این زمینه منو مجبور به این کار کرد و و باعث شد موضوع امروز که به جامعه خودمان مربوط می شد را به فردا موکول کنم

مادر کیست؟هر تعریفی از این اسم داشته باشی ناخوداگاه قیافه زنی مهربان در ذهنت مجسم می شود،

آیا اقایون هم می توانند مادر شوند؟ 

 در این دنیای امروزی که اکثر چیزها  به هم ریخته وتقریبا هیچ چیز سر جایش نیست می توان انتظار داشت که قیافه مردی مهربان جای آن قیافه زن در عنوان مادری بنشیند،البته که پدر ها هم می توانند نقش مادری را بازی کنند همانطور که بسیاری از مادر ها هم پدر هستند هم مادر. ولی اشتباه نکنید، من منظورم نقش یا رل مادر و پدری نیست منظورم مادر شدن و  ۹ماه پروسه  بارداری است.

در مصاحبه دیدم که آقایی همرا ه خانومش و کودک چند ماهه شان که در اغوش خانوم بود  روبروی مصاحبه کننده ای نشسته بودند در ابتدا  چیز بخوصوصی به نظرم نرسید که ناگهان در روی دیوار پشت سر آنها عکس مردی را همرا ه با شکمی بزرگ دیدم  اول تعجب کردم  ولی خوب که دقیق شدم دیدم بله این آقا خودش حامله شده و کودک زیبایشان را به دنیا آورده است.

گویا این آقا ابتدا مونث بوده و بعد تغییر جنسیت داده و به یه انسان مذکر تبدیل شده و پس آن هم ازدواج کرده است اما چون خانومش باردار نمی شده تصمیم گرفته این 9 ماه بارداری را خودش تحمل و بار این مسئولیت را به دوش بکشد و گویی با کمک پزشکان توانسته این خواسته را انجام وبچه ای به دنیا بیاورد.

همانطور که گفتم، هم اکنون کودک چند ماه دارد و سالم به نظر می رسد. ولی آنچه که به نظر من ناسالم است به دنیا آمدن اوست .نمی دانم  که او هنگامی که بزرگ می شود چه احساسی در رابطه با این مسئله دارد و چگونه بر خورد می کند اما در کل به نظر من احساسی جالب نخواهد بود ولی نمی دانم نظر اکثریت   ( مخصوصا خود اقایان ) در این باره چیست؟

   زندگی امروزی بسیار به هم ریخته و نا به ساما ن هست و بدتر هم می شود اگر  که ما فقط به دنبال خواسته های خودمان باشیم و توجهی به خوب ، یا بد بودن آن و همیطور عواقب خواسته هایمان  نکنیم.

|+| نوشته شده توسط مهشید در سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387  |
 
 
بالا